تبلیغات

مترجم سایت

مترجم سایت

اگه می خوای بخندی - امان از دست آقایان (داستانک طنز)
نظرتون درباره ی وبلاگم چیه؟





» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

مركز بزرگ ابزار وب - ابزارهای رایگان برای وبلاگنویسان

Online User دانلود آهنگ جدید - دانلود آهنگ جدید / آهنگ بی کلام

You will be redirected to the script in

seconds


داستانک طنز و خنده دار


دو تا پیرمرد با هم قدم میزدن و ۲۰ قدم جلوتر همسرهاشون کنار هم به آرومی در حال قدم زدن بودن.
پیرمرد اول: «من و زنم دیروز به یه رستوران رفتیم که هم خیلی شیک و تر تمیز و با کلاس بود، هم کیفیت غذاش خیلی خوب بود و هم قیمت غذاش مناسب بود.»
پیرمرد دوم: «اِ… چه جالب. پس لازم شد ما هم یه شب بریم اونجا… اسم رستوران چی بود؟»
پیرمرد اول کلی فکر کرد و به خودش فشار آورد، اما چیزی یادش نیومد. بعد پرسید: «ببین، یه حشره ای هست، پرهای بزرگ و خوشگلی داره، خشکش می کنن تو خونه به عنوان تابلو نگه می دارن، اسمش چیه؟»
پیرمرد دوم: «پروانه؟»
پیرمرد اول: «آره آره!» بعد با فریاد رو به پیرزنها: «پروانه! پروانه! اون رستورانی که دیروز رفتیم اسمش چی بود؟!!!»

 


اشتراک گزاری


:: برچسب‌ها: امان از دست آقایان , داستانک خنده دار , داستان طنز , آلزایمر , پروانه , رستوران , پیرمرد ,
ن : حسن شریفیان
ت : جمعه 3 شهریور 1391
 
ایجاد خبرنامه ایمیلی
 
با کلیک بر روی +1 ما را در گوگل محبوب کنید